
۱۳۸۸ آبان ۱۷, یکشنبه
۱۳۸۸ خرداد ۱, جمعه
آفتاب کاران جنگل
آفتاب کاران جنگل
سر اومد زمستون
شکفته بهارون
گل سرخ خورشيد باز اومد و شب شد گریزون
گل سرخ خورشيد باز اومد و شب شد گريزون
کوها لاله زارن
لاله ها بيدارن
تو کوها دارن گل گل گل آفتابو میکارن
تو کوها دارن گل گل گل آفتابو ميکارن
توی کوهستون دلش بیداره
تفنگ و گل گندم داره مياره
توی سينه اش
جان جان جان
توی سينه اش جان جان جان
يه جنگل ستاره داره
جان جان
يه جنگل ستاره داره
يه جنگل ستاره داره
جان جان
يه جنگل ستاره داره
سر اومد زمستون
شکفته بهارون
گل سرخ خورشيد باز اومد و شب شد گریزون
گل سرخ خورشيد باز اومد و شب شد گريزون
کوها لاله زارن
لاله ها بيدارن
تو کوها دارن گل گل گل آفتابو ميکارن
تو کوها دارن گل گل گل آفتابو ميکارن
توی کوهستون دلش بیداره
تفنگ و گل گندم داره مياره
توی سينه اش
جان جان جان
توی سينه اش جان جان جان
يه جنگل ستاره داره
جان جان
يه جنگل ستاره داره
يه جنگل ستاره داره
جان جان
يه جنگل ستاره داره
سر اومد زمستون
شکفته بهارون
گل سرخ خورشيد باز اومد و شب شد گریزون
گل سرخ خورشيد باز اومد و شب شد گريزون
لبش خنده نور
دلش شعله شور
صداش چشمه و يادش آهوی جنگل دور
صداش چشمه و يادش آهوی جنگل دور
توی کوهستون دلش بيداره
تفنگ و گل گندم داره مياره
توی سينه اش
جان جان جان
توی سينه اش جان جان جان
يه جنگل ستاره داره
جان جان
يه جنگل ستاره داره
يه جنگل ستاره داره جان جان يه جنگل ستاره داره
يه جنگل ستاره داره
جان جان
يه جنگل ستاره داره
کارمای نیک
کارمای نیک
این مطلب، نوشته ای کوتاه و در عین حال جذاب است. بخوانید و سرخوش گردید. مطالبی است که دالایی لاما برای سال 2008 افاده کرده است. خواندن و اندیشیدن در آن بیشتر از یکی دو دقیقه وقت نمی گیرد
1ـ به خاطر داشته باش که عشقهای سترگ ودستاوردهای عظیم، به خطر کردنها و ریسکهای بزرگ محتاجند.
2ـ وقتی چیزی را از دست دادی، درس گرفتن از آن را از دست نده.
3ـ این سه میم را از همواره دنبال کن:
-4 محبت و احترام به خود را
-5 محبت به همگان را
-6 و مسئولیت پذیری در برابر کارهایی که کرده ای
-7 به خاطر داشته باش دست نیافتن به آنچه می جویی گاه یک شانس بزرگ است.
8ـ اگر می خواهی قواعد بازی را عوض کنی اول قواعد را بیاموز.
9ـ به خاطر یک مشاجرۀ کوچک، ارتباطی بزرگ را از دست نده.
10ـ وقتی دانستی که خطایی مرتکب شده ای، گامهایی را پیاپی برای رفع آن خطا بردار.
11ـ بخشی از هر روز خود را به تنهایی گذران.
12ـ چشمان خود را نسبت به تغییرات بگشا، اما ارزشهای خود را به سادگی در برابر آنها واننه.
13ـ به خاطر داشته باش گاه سکوت بهترین پاسخ است.
14ـ شرافتمندانه بزی؛ که هر گاه بیشتر عمر کردی، با یادآوری زندگی خویش دوباره شادی را تجربه کنی..
15ـ زیرساخت زندگی شما، وجود جوی از محبت و عشق در محیط خانه و خانواده است.
16ـ در مواقعی که با محبوب خویش ماجرا می کنی و از او گلایه داری، تنها به موضوعات کنونی بپرداز و سراغی از گلایه های قدیم نگیر.
17ـ دانش خود را با دیگران در میان گذار... این تنها راه جاودانگی است.
18ـ با دنیا و زندگی زمینی بر سر مهر باش.
19ـ سالی یک بار جایی برو که تا کنون هرگز نرفته ای.
20ـ بدان که بهترین ارتباط آن است که عشق شما به هم، از نیاز شما به هم سبقت گیرد.
21ـ وقتی می خواهی موفقیت خود را ارزیابی کنی، ببین چه را از دست داده ای که چنین را به دست آورده ای.
22ـ در عشق و آشپزی، جسورانه دل را به دریا بزن.
پاینده ایران۱۳۸۷ اسفند ۱۶, جمعه
۱۳۸۷ اسفند ۱۴, چهارشنبه
۱۳۸۷ بهمن ۲۲, سهشنبه
ای مهر آریایی
دارا جهان ندارد، سارا زبان ندارد
۱۳۸۷ بهمن ۲۱, دوشنبه
und deswegen neidis
auf jede Freiheit
jeden Luftraum
den Du dir nahmst
Ich wollte deine Freiheit sein.
Aus Egoismus
Aus Einbildung
das wäre es!
Dadurch verloren wir sie beide
Heute habe ich meine Freiheit gefunden
Ich spüre
ich sehe
Die Dummheit meines Egoismusses.
Das Freiheit etwas ist
das jeder in ich selbst trägt
und es niemals etwas ist,
was man jemand andern geben kann,
man kann jemand daran teilhaben lassen
aber nicht geben
Schade das ich diese Erkenntnis erst bekam
nachdem soviel Schönes zerstört wurde
das ich diese Erfahrung heute
leben kann
۱۳۸۷ بهمن ۹, چهارشنبه
۱۳۸۷ بهمن ۷, دوشنبه
لبخند
بسياري از مردم كتاب "شاهزاده كوچولو " اثر اگزوپري " را مي شناسند. اما شايد همه ندانند كه او خلبان جنگي بود و با نازيها جنگيد وكشته شد . قبل از شروع جنگ جهاني دوم اگزوپري در اسپانيا با ديكتاتوري فرانكو مي جنگيد . او تجربه هاي حيرت آور خود را در مجموعه ا ي به نام لبخند گرد آوري كرده است . در يكي از خاطراتش مي نويسد كه او را اسير كردند و به زندان انداختند او كه از روي رفتارهاي خشونت آميز نگهبانها حدس زده بود كه روز بعد اعدامش خواهند كرد مينويسد :" مطمئن بودم كه مرا اعدام خواهند كرد به همين دليل بشدت نگران بودم . جيبهايم را گشتم تا شايد سيگاري پيدا كنم كه از زير دست آنها كه حسابي لباسهايم را گشته بودند در رفته باشد يكي پيدا كردم وبا دست هاي لرزان آن را به لبهايم گذاشتم ولي كبريت نداشتم . از ميان نرده ها به زندانبانم نگاه كردم . او حتي نگاهي هم به من نينداخت درست مانند يك مجسمه آنجا ايستاده بود . فرياد زدم "هي رفيق كبريت داري؟ " به من نگاه كرد شانه هايش را بالا انداخت وبه طرفم آمد . نزديك تر كه آمد و كبريتش را روشن كرد بي اختيار نگاهش به نگاه من دوخته شد .لبخند زدم ونمي دانم چرا؟ شايد از شدت اضطراب، شايد به خاطر اين كه خيلي به او نزديك بودم و نمي توانستم لبخند نزنم . در هر حال لبخند زدم وانگار نوري فاصله بين دلهاي ما را پر كرد ميدانستم كه او به هيچ وجه چنين چيزي را نميخواهد ....ولي گرماي لبخند من از ميله ها گذشت وبه او رسيد و روي لبهاي او هم لبخند شكفت . سيگارم را روشن كرد ولي نرفت و همانجا ايستاد مستقيم در چشمهايم نگاه كرد و لبخند زد من حالا با علم به اينكه او نه يك نگهبان زندان كه يك انسان است به او لبخند زدم نگاه او حال و هواي ديگري پيدا كرده بود .
پرسيد: " بچه داري؟ " با دستهاي لرزان كيف پولم را بيرون آوردم وعكس اعضاي خانواده ام را به او نشان دادم وگفتم :" اره ايناهاش " او هم عكس بچه هايش را به من نشان داد ودرباره نقشه ها و آرزوهايي كه براي آنها داشت برايم صحبت كرد. اشك به چشمهايم هجوم آورد . گفتم كه مي ترسم ديگر هرگز خانواده ام را نبينم.. ديگر نبينم كه بچه هايم چطور بزرگ مي شوند . چشم هاي او هم پر از اشك شدند. ناگهان بي آنكه كه حرفي بزند . قفل در سلول مرا باز كرد ومرا بيرون برد. بعد هم مرا بيرون زندان و جاده پشتي آن كه به شهر منتهي مي شد هدايت كرد نزديك شهر كه رسيديم تنهايم گذاشت و برگشت بي آنكه كلمه اي حرف بزند.
يك لبخند زندگي مرا نجات داد
بله لبخند بدون برنامه ريزي بدون حسابگري لبخندي طبيعي زيباترين پل ارتباطي آدم هاست ما لايه هايي را براي حفاظت از خود مي سازيم . لايه مدارج علمي و مدارك دانشگاهي ، لايه موقعيت شغلي واين كه دوست داريم ما را آن گونه ببينند كه نيستيم . زير همه اين لايه ها من حقيقي وارزشمند نهفته است. من ترسي ندارم از اين كه آن را روح بنامم من ايمان دارم كه روح هاي انسان ها است كه با يكديگر ارتباط برقرار مي كنند و اين روح ها با يكديگر هيچ خصومتي ندارد. متاسفانه روح ما در زير لايه هايي ساخته و پرداخته خود ما كه در ساخته شدنشان دقت هولناكي هم به خرج مي دهيم ما از يكديگر جدا مي سازند و بين ما فاصله هايي را پديد مي آورند وسبب تنهايي و انزوايي ما مي شوند."
داستان اگزوپري داستان لحظه جادويي پيوند دو روح است آدمي به هنگام عاشق شدن ونگاه كردن به يك نوزاد اين پيوند روحاني را احساس مي كند. وقتي كودكي را مي بينيم چرا لبخند مي زنيم؟ چون انسان را پيش روي خود مي بينيم كه هيچ يك از لايه هايي را كه نام برديم روي من طبيعي خود نكشيده است و با هم وجود خود و بي هيچ شائبه اي به ما لبخند مي زند و آن روح كودكانه درون ماست كه در واقع به لبخند او پاسخ مي دهد.
شبانه
راه نيست
شب نيست
ماه نيست
نه روز و
نه آفتاب،
ما
بيرون زمان
ايستاده ايم
در گرده های مان.
هيچ کس
با هيچ کس
سخن نمی گويد.
که خاموشی
به هزار زبان
در سخن است.
نظر می بنديم
با طرح خنده ئی،
و نوبت خود را انتظار می کشيم
بی هيچ
خنده ئی !





